رنگین کمان خوشبختی زندگی من

گذشت زمان.....

دخترم ،سلنا سلام گذر زمان چقدر زود می گذرد،انگار همین دیروز بود ...3تیر سال92 که چشم به راه دختر قشنگم بودم که زود بدنیا بیاد و بغلش کنم ،که بشه همه زندگیمون ، که بشه دنیای من و شهاب ... و امروز سلنای من کم مونده 8ماهش تموم بشه. نازنین دخترم خیلی بزرگ شدی و روز به روز هم بزرگتر می شی . ماشاالله مامانی ،دیروز داشتم کمد لباستو مرتب می کردم و لباسهایی رو که کوچولو شدن رو جدا کردم. دلم نیومد همین جوری بسته بندیشون کنم و چیدم رو تختت و یه عکس یادگاری گرفتم. قربون قد و بالات بشم. این عکسیه که از لباسهای کوچولوییت گرفتم. دختر ماهم ، خیلی دوست دارم و از اینکه روز به روز بزرگتر می شی و خوشگل تر ،احساس غرور می کنم. نفس مامان ،دوستت د...
19 اسفند 1392

ولنتاین مبارک

دختر نازنینم عشق به تو دخترم حد و اندازه ای نداره...عزیزم عشق من و بابا شهاب نسبت به تو روز به روز بزرگتر و بیشتر می شه...دخترم روز عشق رو برات تبریک می گم چون عاشقانه دوستت دارم.             نازنینم چند روز قبل روز ولنتاین بود ، روز عشق ، روز عشاق و روزی که تو اولین هدیه ولنتاین رو از بابای مهربونت گرفتی. اگه می بینی با تاخیر نوشتم ،علتش اینه که می خواستم عکسهاتو هم بیارم و تو سایتت بزارم ولی بازم امروز یادم رفت و الان دیگه نتونستم صبر کنم و سایتتو آپدیت کردم. سلنای من ،اونروز بابا شهاب ساعت 2 با یک جعبه خوشگل قرمز بهمراه یه پاندای قرمز قشنگ اومد تو خونه و هدیه ...
5 اسفند 1392

اولین کلمه...

سلنای گلم سلام نازنین من دو روز قبل وقتی باهات بازی می کردم ، گفتی : " گاگا "، الهی فدای اون گاگا گفتنت بشم من. اول فکر کردم همین طوری یه چیزی گفتی ولی بعدش وقتی ازت خواستم تکرار کنی بازم گفتی " گاگا " ...خیلی ذوق کرده بودم و صدبار بوسیدمت.قربون دختر شکموم بشم که اولین کلمه خودشو با گاگا شروع کرد. دختر گلم لحظه شماری می کنم تا بابا و مامان رو صدا کنی. دختر نازم کلی کارای با مزه انجام می دی و هر روز شیرین و شیرین تر می شی. تا بهت می گم سلنا بیا بغلم ، بال بال می زنی وقتی مامی ناهید سرفه می کنه ، بعدش الکی تو هم سرفه می کنی و دنبالش هم خودت می خندی وقتی از غذا خوردن سیر می شی ،دهنتو اونقدر محکم می بنی که به هیچ وجه نمی تو...
16 بهمن 1392

یک کوچولوی تیرماهی چه شخصیتی دارد؟

مواظب باشید ! بهتر است احتیاط کنید. شما با بچه‌ای طرف هستید که 40 سال بعد هم به یادتان می‌آورد او را در جمع دعوا کرده‌اید.    شاید کودک تیر ماهی شما جثه ریزی داشته باشد اما اصلا گول ظاهر او را نخورید، چون در عین حال که لاغر به نظر می‌رسد همیشه برای خوردن اشتها دارد و این اشتها گاهی شما را شگفت‌زده می‌کند! مثلا وقتی ساعت یک نیمه شب از مهمانی به خانه برگشته‌اید و حسابی هم غذا خورده‌اید اصلا متعجب نشوید اگر این کوچولو از شما تقاضای یک وعده غذای قبل از خواب کرد! اتفاقا باید بابت این موضوع خوشحال باشید چون او هرگز برای این‌که با شما لج کند از راهکار نخوردن استفاده نخواهد نکرد و البته چ...
24 دی 1392

سلنا وقتی می شینه...

سلام دختر نازم گل خوشگل مامان بازم بزرگ تر شدی و یه کار جدید یاد گرفتی، دختر گلم از هفته قبل می تونی بشینی و خودت تعادلتو کامل حفظ می کنی ....آفرین دختر باهوشم. امروز دای دای نادر از آلمان اومده و به گفته خودش یه چمدون وسایل فقط برای تو آورده، عوض تو من ذوق می کنم که برم و وسایلاتو ببینم ...الان تو پیشش هستی ولی من هنوز سرکارم و ندیدمش،ولی دو سه ساعت دیگه خودمو می رسونم بهتون. عزیزم خیلی خیلی شیرین شدی و دل همه رو مخصوصا بابا رو می بری ،خیلی شیرین می خونی و صدا در می یاری، با پاهات بازی می کنی و انگشت بزرگ پاتو مدام می خوری...عاشق این کارهاتم. چند تا عکس دیشب گرفتم که هم نشستی و هم دار با پاهات بازی می کنی ...فدات بشم که مثل ماه می مون...
24 دی 1392

اولین یلدای دخترم ...سلنا

دختر سیاه موی شرقی من سلام سلنای گلم ،هستی زندگیم اولین یلدای زندگیت مبارک. یلدا شبی متفاوت از ٣٦٥ شب سال است و امسال برای من و شهاب متفاوت تر و شیرین تر از هر سال دیگر بود.دختر دردانه ام امسال اولین یلدایی بود که تو در کنارمون بودی ،همه هستیمون شدی و همه زندگیمون شدی. سال پیش عزیزم تو دل مامان بودی و آرزوی دیدن تو رو داشتم و امسال در آغوشم بودی و دستهای کوچولوی قشنگت رو توی دستهام داشتم. دختر نازنینم امسال من و بابا شهاب به همراه تو ، توی خونه خودمون بودیم و سه نفری جشن گرفتیم ،کیک خوردیم هندونه بریدیم فال گرفتیم و پشمک خوردیم. خیلی خوشحال بودیم بابت اینکه فرشته قشنگی مثل تو کنارمون بود ... سلنای من تویی که تنهایی هامون پر...
1 دی 1392

اولین برف زمستونی دختر گلم سلنا

گل سرخ مامان ،سلنای من سلام عزیز دلم دو روز پیش اولین برف زندگیتو تجربه کردی، عزیز دلم هنوز خیلی کوچولویی که ببرم بیرون و با تو برف بازی کنم ولی از پشت پنجره دونه های کوچولوی برف رو برات نشون دادم ،قول می دم سال بعد روزی که برف بیاد مرخصی بگیرم و باهم بریم بیرون و برف بازی کنیم و یه آدم برفیه بزرگ با همدیگه درست کنیم. قشنگ مامان از خدا می خوام بختت هم به بزرگیه آسمونی باشه که ازش برف می یاد و به سفیدیه برفی باشه که می باره. به اندازه تک تک دونه های برف خوشحالم و خدا رو شکر می کنم که دختر نازنینی مثل تو رو به من و شهاب داد.   دنیای آدم برفی دنیای ساده است... اگر برف بیاد هست ،اگر برف نیاد نیست... مثل دن...
16 آذر 1392

عشق من و شهاب

دختر قشنگم سلنا چه زود گذشت روزی که بدنیا اومدی و چقدر زود داری بزرگ می شی. عزیز مامان نزدیک به ٦ ماهی هست که با عشق کنار هم زندگی می کنیم و من و بابا شهابت چقدددر خوشحال هستیم که تو رو داریم. اونقدر به وجودت عادت کردم که هر لحظه می خوام کنارت باشم و به صورت ماهت نگاه کنم.خدایا چقدر ذوق می کنم وقتی دختر نازنینم می خنده و صداهای جور وا جوری در میاره... عاشق اون دست و پاهای کوچولوت شدم...عاشق اون دهن بدون دندونت شدم...عاشق اون خنده های شیرینت شدم ....عاشق وجود گلت شدم که باعث برکت خونمون شدی. دختر قشنگم ماه قبل همراه با بابا شهاب،بابا جون محمود و مامان ناهید رفته بودیم کیش ...فدات بشم که اونجا چقدر خوشحال بودی و ذوق کرده بودی ...به ه...
6 آذر 1392

روزهای قشنگ و شیرین

سلنای قندعسلم سلام نزدیک به دو ماه هست که باهم مادر بودن و فرزند بودن را تجربه می کنیم،خیلی شیرین و لذت بخش هست. دیگه یاد گرفتم که شبها بخوابم ولی بیدار باشم و با هر تغییری در حرکاتت و صدات فوری از جا بپرم و نگات کنم. دختر گلم بعضی از شبها بیدار می شی و نصف شب وقتی نگاهت می کنم با یه لبخند قشنگ ، چشمای گردت و زبونی که برام در می یاری دلمو می بری. الهی فدات بشم که یه لبخند تو رو با یه دنیا عوض نمی کنم. عزیزم صبحها هم وقتی بابا شهابت سر کار می ره با لبخند قشنگت اونو راهی می کنی ،فرشته کوچیک من خیلی دوستت داریم ، وجود تو زندگی من و بابا شهاب رو کلا عوض کرده. دخترم سلنا ،شکوفه کوچیک و خوشگل من ،٤٠ روزگیت هم گذشت ...گلم از وقتی ٤٠روزت تمو...
29 مرداد 1392

خاطره روز زایمان و تولد سلنای گلم

دختر نازنینم سلام عزیزم من و بابا شهاب روز سوم تیر مصادف با روز نیمه شعبان صبح ساعت ٤.٣٠ از خواب بیدار شدیم و بعد کلی خوشحالی و گرفتن فیلم و عکس راهی بیمارستان شدیم. اونجا که رسیدیم مامان ناهید منتظرمون بود و بابا شهاب کارهای پذیرش رو انجام داد. منهم که از خوشحالی دل تو دلم نبود و احساس می کردم روی ابرها راه می رم . احساس می کردم همه به من نگاه می کنن و نوعی احساس فخر می کردم. بعد از مدتی از اتاق زایمان منو صدا کردن و من از بابا شهاب و مامان ناهید جدا شدم و رفتم تو . اونجا هم بهم سرم وصل کردن و چند تا خانم دیگه هم بودن که اومده بودن نی نی هاشونو بدنیا بیارن. من دومین نفری بودم که دکترم زایمانم کرد و رفتم اتاق عمل. موقع رفتن بازهم ...
30 تير 1392